تبليغاتX
بی تو هرگز


بی تو هرگز

 

دختربچه بودم و دنیایی پرازشیطنت وشور و انرژی...عالمی داشتم با آرزوهام.

یه صندوقچه کوچیک داشتم که مادربزرگ از مشهد سوغات آورده بود.

همه چیزای خوبمو توصندوقچه میزاشتم.از شکلات و آدامس گرفته تا مهروتسبیح

نمازی که هنوز به من واجب نشده بودواسکناسهای تا نخورده لای قرآن که عیدی

گرفته بودم.میگفتن این اسکناسها برکت داره.

مادربزرگم با ما زندگی میکرد.یه پیرزن مهربون و مومن که دارایی اش ازاین دنیا

 یه آسمون سادگی بود وتوشه اش برای آخرت یه دریا دلدادگی.عاشق خدا بود.

اون بودکه از خدا میگفت تا قدر خودم وزندگیموبهتر بدونم. باترانه وقصه های

شبونه اون بود که رشد کردم و شدم این آیدایی که الان مینویسه.

روزهای خوش کودکی به سرعت گذشت ونوجوونی رو تجربه میکردم.

آرزوم بود روزی خلبان بشم و یه دل سیر تو آسمون خدا پرواز کنم.قول داده بودم

 با هواپیمای خودم ببرمش مکه.میخندید و میگفت:" طیاره به دختری مثه تو نمیدن.

اگه تو خلبان هواپیما بشی مکه میشه سفرآخرتم".

ازحرفش میرنجیدم و تا میتونستم اشک میریختم که بفهمه ناراحت شدم.

میخندید.ملیح میخندید.میگفت:"آیدای دل نازک!صبورباش برای رسیدن به آرزوهات.

من که میدونم رو زمین بند نمیشی.یه روزی اون بالاها هم خودتو جا میدی.

آسمون مال شماجووناست."

به خودم می بالیدم وقتی ازرسیدن من به بلندی ها می گفت.

همیشه کنجکاو بودم بدونم قله "قاف"کجاست؟وصدهاکنجکاوی دیگه...

من دختری احساسی بودم که زود وابسته میشدم و سخت فراموش میکردم.

این مساله برای خونواده و مادربزرگ ناراحت کننده بود و یه عیب بزرگ میدیدن این رفتارو.

مادربزرگ میگفت:" آیدا جون...نه به این دنیا دل ببند نه آدماش...اگه دل دادی یه روزی

پس میدن چون امانته.پس سعی کن امانتدار خوبی نصیبت بشه که قدردلتوبدونه.

دنیا عروس هزارداماده.بهش اعتماد نکن.کافیه دلتوبسپاری به خدا اون خوب کارشو بلده."

اون رفت ومن موندم و صندوقچه خاطرات کودکیم ...

درسته به طیاره ام و خلبان شدن نرسیدم اما به حرفای اون  و بی وفایی دنیا...

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت توسط آیدا| |

 

ته سیگار روشن توی برفی که از حرارتش آب می شود فرو میرود اما زودتر از آنی که تصور کنی خاموش میشود

به اندازه ی همه ی ته سیگار های خاموش شده ی تاریخ در این کوچه ها پرسه زده ام و تمام خیابان های این شهر را قدم گرفته ام

هزار قدم یک خیابان دوهزار قدم خیابان بعدی سه هزار ... ومن هزاران بار این شهر را دور زده ام تا تمام شود

اما نمی شود

اینها شعر نیست اینها درد دل نیست اینها که می خوانی هیچ چیزی نیست

پیش نهاد می کنم وقتتان را برای خواندن اراجیف یک ذهن بیمار تلف نکنید

از کوه های مدفون شده زیر برف تا خیابان های یخ زده از سرمای آدمهایش را نمی دانم چند بار و برای چه دویده ام

گاهی هوای سنجاقک بودن به سرم می زند

گاهی دلم شعر می خواهد

و هیچ گاه بهانه نمی گیرد اما گاه و بیگاه به سویی می کشاندم که روزی جایی کسی چیزی ...

یکی می گفت سادیسم است دیگری معتقد بود مالیخولیاست کم سوادتر ها می گفتند روانی و من* هنوز نمی فهمم این چه جنونیست که اینگونه در سرم پیچ می خورد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

*: (من ) زمانی مردی بود حالا نمی دانم چیست بهار هم که باشد خودش را بکشد می شود تابستان

و (هرگز ) واژه ایست که روحم را می خراشد از اینکه سالهاست به آن پی نمی برم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این پست توسط بانوی این وبلاگ آپ نشده است

من زمانی دوستی بودم. نزدیک شاید

حالا غریبه ای . نمی دانم

نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن1388ساعت توسط آیدا| |

همیشه وقتی از کسی بد میبینیم که قبلا جز خوبی ندیدیم میگیم دنیا عوض شده....

عادت کردیم به گفتن این کلمات و دنیا رو مقصر جلوه دادن.

دیشب به رفتار بعضی از دوستان یا خونواده یا همکارانم که فکر میکردم به خودم اومدم.

دیدم نه این طرزفکر درست نیست.دنیا که سرجاشه...هر روز همون روند طبیعیشو طی میکنه.

طلوع و غروب...شب و روز...کارهای روزمره...تکرار همیشگی...

درواقع این ما آدما هستیم که تغییر میکنیم ولی میگیم دنیا عوض شده.

هرچی زمان میگذره انسانیت در بعضی ها تغییر میکنه.دلی که قبلا به شکنندگی شیشه بود

حالا از سنگ خارا خاراتره...

کاش میشد همه حرف دلمو براتون بنویسم.اما چه کنم که هر دلی محرم نیست...

ممنون که وقت گذاشتین تا اینجای مطلبو همرام بودین...


نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن1388ساعت توسط آیدا| |

توبه ازجرم وخطا حال سحر می خواهد 

خلوت نيمه ي شب اشک بصر مي خواهد

وادي طور همين هيئت هر هفته ي ماست

ديدن نور خدا اهل نظر مي خواهد

سختي گردنه ي عشق زمينت نزند

راه پر پيچ وخمش مرد سفر مي خواهد

صرف اين سينه زدن ها به مقامي نرسيم

محرم راز شدن ديده ي تر مي خواهد 

جهت بخشش هر سينه زني حضرت حق 

محشر از مادر سادات نظر مي خواهد  

عمل زينب کبري به همه ثابت کرد 

سر شکستن ز غم دوست جگر مي خواهد

سر عباس به ني پند ظريفي دارد

غیرخورشید سماوات قمر می خواهد


 

 

نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت توسط آیدا| |


Design By : Night Skin