دورتر از حادثه
نرسیده به حیات
من تو را میبینم
تو در آن بالایی و به من مینگری
من همین پایینم و به تو میبالم
دست من دور از توست و لبانم تشنه
آسمان خانه توست و وجودت چشمه
کاش یک لحظه به من لطف کنی
و مرا از پیله تن دور کنی
من بنوشم از جان جرعه ای از چشمه که به وسعت نگاهت
جاریست...

وقتی می افتی دیگر همه چیز تمام می شود
حتی شبیه آدمها وقتی تمام می شوی
بالا نمی روی
آدمهای سر بالایی اهمیت نمی دهند
که خیابان های پائیزی
پر از جنازه ی دوستان توست
به تماشا سوگند و به آغاز کلام...
