سلامی به نزدیکی من و فرهادم به قلبای پاک شما...
شب یلداست و خاطرات خوشی که از اون بجا خواهد ماند...
خاطره با مادر بزرگ و پدر بزرگ بودن...کنار پدر و مادر موندن...
دوست داشتم امشب کنار کسی باشم که گرمتر از لحظات شب یلداست و
ماندگارتر از خاطراتش...
همین که بدونم سالم و شاد هست برام دنیاییه.
اگر وبلاگی ساخته شد فقط به عشق فرهادم بوده و بس...
خالق یلدا نگهدارش و آیدا چشم انتظارش...


پنجره برای فکر کردن به تو خیلی کوچک است
من را ببخش عزیز
اینجا دنیا دور سرم نمی چرخد و من سیاهی می روم
حتی از پشت چشم های بسته
می شود حس کرد
که با تمام فاصله ها باز هم بوسه ات داغ
بر لبهایم می گذارد
و من هنوز پنجره را مدیون چشمهایی میدانم
که هیچ وقت دستهایت را حس نکرده
ولی گرمایت را می بوسد
... آیداترین بهانه ام

