به خودت نگیر که واگویه ای بیش نیست
و دلی که دیگر ارزشی برایم ندارد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جاده دردهایم را دردناک می کند
و من در حسرتی می سوزم که تا همیشه ی من خواهد ماند
رفته...
رفته ...
رفته ای و من هنوز احمق تر از آنم که چیزی را فراموش کنم
حتی هنوز ...
رد پای اشکهایم را روی جاده ای به وسعت ابریشم ببین
که قول داده بودم به کسی نگویمش...
حالا سالها می گذرد
به درد نمی شود عادت کرد
تحمل می کنم
جای خالیت را
شاید
روزی
برگردی.
فقط تو میتوانی اوج بگیری
رهاتر از پرنده در فراسوی خیال
هستی من از آن توست
ای تبلور حقیقت!
دستانم را با گرمی دستانت آشنا ساز...

آرزوهایم را تقدیمت می کنم
یک دنیا تو
دست دست نکن عزیز
این تنها دارائی مردی است
که سهمش از دنیا
حسرتی است که نصیب گور می شود
خوب من
باران باران اشک هایم تقدیم
به تو
تویی که هزار بار شنیده ام ات
اما هیچ وقت سیر ...
نه
نمی شوم
نمی شود
نمی دانم
شاید
از تو در خودم غرق می شوم
و تو ...
دریا خیلی کوچکتر از آن است که آیدا شود
چگونه انکار کنم حضورت را
زمانی که تمامی وجودت را لمس میکنم
چگونه بیندیشم به فرداها
زمانی که امروز نزدیکتر از هرروزی
چگونه ببینم خلوت چشمانت را
زمانی که فروغ چشمانم انعکاس اشکهای توست
چگونه فریاد بزنم دوست داشتنت را
زمانی که بارها این کلمات را هجی کردم
تا به وسعت آبی ترین کرانه عشق در سواحل نیلگون قلبت
دوستت دارم را لنگر بیندازم..
پس صمیمانه عشقم را نثارت میکنم...چون غیر تو کسی نیست کنارم که شایسته
این عشق باشد فرهادم!!!

دارم سقوط می کنم
از خودم
تا تو
تویی که حتی یک بار هم ...
آغوشت را برای سقوطم باز کن
می خواهم لبهایم را به تو بدوزم و
چشمانم را ...
آغوشت را باز کن
حتی یک بار هم اگر شده می خواهم گرمایت را تجربه کنم
دارم سقوط می کنم
از خودم
تا تنها کسی که ...
صدایت ...
صدایت نمی کنم عزیز
دارم سقوط می کنم
از تمام خواب هایم تا تنها آغوش جهان
تا تو
تا آیدا
تو در بی اتفاق ترین سالهای من اتفاق افتاده ای
تا بی انتها ترین نقطه ی هستی
دوست دارمت
ببخش اگر واژه هایم رمق ندارند
اینجا هوا خیلی سرد است ... بانو
و گرمای هیچ دستی ...
سالها می شود از همه چیز انتظار نمی کشیدم
چقدر همه چیز هیچ وقت فراموش نمی شود
و تنها تو
تویی که تا بی نقطه ترین جای جهان ...
بانو
من را ببخش و از من دلگیر نشو
اگر تکرار دوست دارمت را نمی خواهی
اما من می خواهم
تا بی نقطه ترین جاهای جهان ...
بانو
خودت خوب میدانی که من چقدر ...
ناراحت نشو عزیز
می توانی این نامه را به آتش بکشی و مثل
خیلی چیز ها
خیلی چیزها را فراموش کنی
اما من هنوز زنده ام و جهان هنوز جاهای بی انتهایی دارد
...