من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

فردا اگر زراه نمی آمد من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانه های عشقم را در آفتاب عشق تو میخواندم
در پشت شیشه های اتاق تو آن شب نگاه سرد و سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت گویی به عمق روح تو راهی داشت

راه را باید رفت...
دل به دریا باید زد.
از فاصله ها باید کاست
عشق را باید خواست
همچون عشق فرهاد به شبرین...
کوه شکن باید بود چون فرهاد
دل شکستن هنری نیست عزیز!!!
سفری در راه است و مسافر تنها
جاده بی پابان بی معناست
همسفر میخواهد این دل من
مرد رویای دور ...مردی از جنس بلور...مردی همچون فرهاد...
