دستانم را بگير
امشب ميخواهم در آغوشت رها شوم
كمي نزديكتر
بگذار حرم نفسهايت مرهمي باشد بر لبهاي خسته ام
ميخواهم عرياني تو تن پوش من شود
و سياهي چشمانت روشني فردايم
كمي نزديكتر
بگذار با بوسه هاي گرمت سردي روحم پرواز گيرد
تا فردا راهي نيست...
ثانيه ها درگذرند
تا فردا راهي نيست مهربانم...
دستانم را بگير!

سردم است
بر روي قلب فسرده ام ها! كن
ببين چگونه معجزه نفسهايت مرا ميشكفد...
من محبوبانه به تو فكر ميكنم و مي بالم
و شب هنگام چون شعله اي از يك عشق مي ميرم
آينده را بنگر
و از گذشته در گذر
تا هر آنچه را كه ميخواهي در نهايت بدست آوري

بانو
سیاه ترین جاهای جهان وسعتی است به اندازه ی ذهن من
و من آنقدر کوچکم که از تمام خاطره های دنیا پاک شده ام
مدتی ست چیزی نمی خواهم و پیشتر چیزی نیست که مرا ...
این روزها کودک درونم آنقدر پیر شده است که هیچ کس نمی شناسدم
و من جوانی را با همه ی خوبی هایش به تلخی های دنیا هدیه کردم
حالا خسته تر شده ای
از همه ی حرفهایی که هیچ وقت سر و ته نداشته اند
و شاید روزی دعا کنی
برای کسیکه
اینها را برایت نخواست
گفتي كه مرا دوست نداري...گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبر كن وگوش به من كن
گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست

پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثراز چلچله اي نيست

گفتي كه كمي فكر خودم باشم وآن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست
